۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سه‌شنبه

کلمات words

            
...ولی آن سفر مربوط به چهل سال پیش بود .حالا قطارها برای افزایش سرعت میله هایی بندبند از فولاد های قوی دارند.دیگر نه از گلابی اثری مانده است و نه از ویلی،نه از شورا ،نه از هلن و نه از مادر .در حالی از تاکسی بیرون می آمد به یاد آورد که چگونه مادر دستمالش را با آب دهان مرطوب و صورت اوراتمیز می کرد.حق نداشت به خاطر ٱورد می دانست .با آن کلاه حصیری بر سر به سوی ایستگاه گراند سانترال حرکت کرد.او دیگر جزو بزرگسالان بود و می بایست برای زندگی اش کاری کند. البته اگر می توانست.ولی بوی آب دهان مادرش را روی آن دستمال در آن صبح تابستان و در آن ایستگاه کانادایی کوچک . خالی ساخته شده از آهن سیاه با رویه برنجی فراموش نکرده بود   
همه کودکان گونه دارند و همه مادران از روی دلسوزی با آب دهان گونه فرزندانشان را پاک می کنند این امور یا اهمیت دارند یا ندارند.دنیا آن طور که هست اهمیتشان را تعین میکند.این یادآوری ها احتمالا نشانه ناخوشی و پریشانی است.به نظر هرزاگ فکر کردن مداوم به مرگ گناه بود.گاری و خیشت را روی استخوان مردگان بران .



کتاب سپندی بر آتش     ترجمه سیما زمانی     اثر سال بلو          saul  bellow       1915-2005      

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر