۱۳۹۸ آبان ۱۱, شنبه

فصل ها...

باز هم پاییز...

یار مهربان


کافه کتاب


دلخوشیها کم نیست


اتاقی از آن خود


مهمانی چشم ودل


ان روزها -یک ترانه

 


نامه هایم را بده جای پای اشکهایم را بده
نامه هایم قصه های غصه هایم را بده
بین ما سردی نشسته جز جدایی چاره نیست
نامه های من به جز یک مشت کاغذ پاره نیست
نامه هایم را بده جای پای اشکهایم را بده
نامه هایم قصه های غصه هایم را بده
من غروب عشق خود را در نگاهت دیده ام
من بنای آرزوهارا زهم پاشیده ام
آنچه باید من بفهمم این زمان فهمیده ام
در دل خود من به عشق پوچ تو خندیده ام
نامه هایم رابده.....

                        گوگوش

آن روزها-یک ترانه

من کویرم ای خدا
با حسرت یه قطره آب
یه عمره که دریارو
از دور می بینم تو سراب
بهار برام یه اسمه
یه اسم کهنه تو کتاب
حرف من با آسمون
چرا می مونه بی جواب
خدایا خدایا
کویرم کویرم
بگو ابر بباره
می خوام جون بگیرم
اگه بارون بباره
اگه بارون بباره
اروم آروم و نرم نرم
رو لب خشک و تشنه ام
گیسوی سبز جنگل 
تنمو  می پوشونه
پرنه رو درختام
میسازه آشیونه
خدایا خدایا

                   گوگوش

آن روزها -یک ترانه

 


شب من پنجره ای بی فردا
روز من قصه ی تنهایی ها
مانده بر خاک و اسیر ساحل
ماهی ام ماهی دور از دریا
هیچ کس با دل آواره من
لحظه ای همدم و همراه نبود
هیچ شهری به من سرگردان
در دروازه خود را نگشود
کولی ام خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم.... 

                             گوگوش


آن روزها - یک ترانه

 



زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دلو وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم و از دلم جدا نمی کنه...

                    گوگوش