و چهره شگفت
از آن سوی دریچه به من گفت:
((حق با کسیست که می بیند
((من مثل حس گمشدگی و حشت آورم
((اما خدای من آیا چگونه می شود از من ترسید
((من ، من که هیچگاه
((جز بادبادکی سبک و ولگرد
((بر پشت بامهای مه آلود آسمان
((چیزی نبوده ام.
((و عشق و میل نفرت و دردم را
((در غربت شبانه قبرستان
((موشی بنام مرگ جویده ست.))
(فروغ)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر