۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

پست بی نام

خرید کتاب را به صورت یکجا ویکباره  دوست ندارم که بعد خودم را محروم کنم از رفتن به کتابفروشی بیشتر دوست دارم هر از گاهی سری به یک کتابفروشی بزنم وچند جلد کتاب بخرم و یا اگر تهران هستم بروم جلوی دانشگاه و قدم زنان ؛در هر کتابفروشی مکثی داشته باشم؛کتابهارا ورق بزنم ؛بافروشنده ها حرف بزنم؛وباشد که چند جلدی هم کتاب بخرم(البته اگر بشودبا این قیمتها واین بودجه هاچند جلد کتاب خرید).
نمایشگاه کتاب اما وسوسه ایست که نمی شود ازآن گذشت.چرا که میان آن همه کتاب گشتن واینهمه آدم مشتاق را دیدن لذتی است که نمی شود با چیزی عوض کرد حتی اگر کتاب نخری...والان که در تهران نیستم به تمام کسانی که به نمایشگاه می روند حسودیم می شود خیلی زیاد....                                          
    


یار مهربان





دلخوشیها کم نیست







اتاقی ازآن خود


نمایشگاه


 به بهانه ی این که تهرانیهای خوشبخت نمایشگاه کتاب دارند.





۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

یادگاران اهل درد


بیا وحال اهل درد بشنو
به لفظ اندک ومعنی بسیار        
                             
                           

پست بی نام

این گلها تقدیم به تمام مادرانی که روی زمین خود رانقدافدای بچه هایشان میکنندووعده بهشت نسیه را تحویل میگیرند.
بهشت اینجا میشود اگرمادرانمان را تا وقتی هستند در آغوش بگیریم...

همیشه هستی

یادها وخاطراتت چنان زنده وحاضرند که هرگزرفتنت راباور نکردم برای همین گاهی که دلتنگت میشوم دلم میخواهد تلفن را بردارم تا صدای نازنینت را بشنوم...

امروز هم از آن روزهاست ،که سخت دلتنگت هستم ودلم میخواست تهران بودم و میآمدم پیشت،هرگزنمی فهمیدم سر خاک رفتن یعنی چه،وحالا که تو آنجایی این معنا را با تمام وجودم درک می کنم و اینکه چطور آدمیزاد دلبسته یک تکه سنگ می شود،چرا که عزیزش را آنجا گذاشته.
مادرم امروز دلم یک گریه ی مستانه می خواهد ،کمبودت را همیشه حس می کنم امروز بیشتر...
بعضی از آدمها فقط یکبار اتفاق می افتند....وتو یگانه بودی
  
 روزت مبارک